داستان تولد فندق کوچولو
![]()
![]()
![]()

18 مهر 1389 صبح زود حدود 5 بابایی برای تشکیل پرونده به بیمارستان رفت در بیمارستان گفته بودند خود مریض هم بیاد و در نتیجه بابایی دست خالی برگشته بود از اونجایی که مامانی هم خیلی دلش برا عمل رضا نمی داد دائم دست دست می کرد در نتیجه کمی دیر به بیمارستان رسیدیم ماماما زودتر از ما رسیده بود که یک دفعه خانم دکتر آمد و گفت پس کجایید و دست مامانی رو گرفت و با خودش برد تا پرستارها مامانی رو برا عمل آماده کنند .
بابایی هم زود زود به مسئول بانک خون بند ناف تلفن می کرد تا زودتر برسه چون خانم دکتر خیلی عجله داشت . مامانی تو اتاق عمل دراز کشیده بود و در حال صحبت با خانم دکتر مهربون بود که بالاخره مسئول بانک خون از در وارد شد و بلافاصله خانم پرستار آمپول بیهوشی رو تزریق کرد و مامانی هم دیگه از اون لحظه به بعد هیچ چیز یادش نیست .
دقیقا نمیدونم ساعت چند بود که صدای خانم پرستار و اطرافیان رو شنیدم ولی کمی درد داشتم . آروم آروم بیدار شدم که بلافاصله فندق کوچولو که از حالا به بعد آیلا هست ، آوردن کنارم یک دخملی پر مو و آروم با لبهای قرمز خوشگل که لالا کرده بود .برای اولین بار دخمل کوچولوم رو بغل کردم یک حس خاص که اصلا قابل بیان نیست.
خانم کوچولوی ما قدمهای نازش رو ساعت 8/45 صبح روز 18 مهر 1389 به زمین خاکی گذاشت
همه بودند بابایی ، مامانی ، ماماما ، عمه سیما، عمه سارا و لیلا و... بعدا هم خاله اسی و دوست عزیزمون خانم قاسمی که یادش گرامی اومدند . ساعت ملاقات هم بقیه فک و فامیل اومده بودن ولی مامانی شدیدا خواب آلود بود و خیلی سرحال نبود . قرار شد اون شب ماماما پیش مامان و آیلایی بمونه ، برای انکه مامانی راحت بخوانه مامامای عزیز تمام شب خانمی رو رو پاهاش تکون می داد تا آیلایی گریه نکنه و آروم باشه . خدا رو شکر با کمک پرستار مهربون هم آیلایی سریع می می خورده بود .
صبح هم خانم دکتر برا ویزیت اومدند و از اونجایی که خانم دکتر خیلی راحت با مسائل مواجه می شن و مریض ها رو در هیچ موردی اذیت نمی کنند در اینجا هم اجازه مرخصی دادند هر چند بعضی پرستارها می گفتند شاید امشب هم بمونی و بابایی هم کارهای ترخیص رو انجام داد و حدود ظهر به همراه مامانی و ماماما ، مامان و بابا آیلا خانی به خونه خودش وارد شد .
آیلا جونم خوش اومدی

خدایا بابت تمام نعمتهات مخصوصا دخملی سالمی که به ما عطا کردی سپاس، هزاران بار سپاس
** بابایی می گفت برا اولین بار که آیلایی رو بهش نشون داده بودن سریع انگشت دستاشو شمرده بود و گویا چون خانمی انگشت شصتش رو زیر بقیه انگشتاش قایم کرده بود باعث نگرانی شدید بابایی شده بود .
این هم آیلای چند ساعته در بیمارستان



داستان تولد فندق کوچولو 
